آفتاب کاری به سبک ناشی گری!

میگویم خاک باغچه ام خوب نیست. گل هایم خوب رشد نمیکنند. مامان میگوید حیاطت گرم است. کفش موزاییک است. دیوارها سیمانند. یک درخت و درختچه هم که نیست! همه شان گرمای آفتاب را می اندازند به جان خاک توی باغچه ات... گرمش میکنند. با خودم فکر میکنم نه! حساب این یکی را نکرده بودم!

بعد از روزهای طولانی باغچه ام را مرتب کرده ام. همه ی بوته های رونده ی نعنا را که در چیدنشان تردید داشته ام که «حیف است!» را از ریشه درآورده ام. حقش بود خیلی وقت پیش این کار را می کردم...

دانه های آفتابگردان را جا به جای توی باغچه کاشته ام. خوشحال و خرم! و منتظرم تا باغی از گل های شاد آفتاب پرست داشته باشم... خورشیدهایی خندان در حیاطم! 

دانه ها را حسابی قبل کاشتن سبز کرده ام. چاله هایی کوچک کنده ام و آنها را توی آنها گذاشته ام که سختشان نباشد... زود از تاریکی به روشنایی برسند.

مامان میگوید دانه ها را زیادی سبز کرده ای. میگوید جوانه ها توی خاک باید باز شوند. زودتر با خاک آشتی می کنند. زودتر ریشه می کنند و پا میگیرند... میگوید حفره هایی که کنده ای کوچکند. باید بزرگتر باشند. عمیق تر باشند تا جوانه ها را آفتاب تند تابستان خشک نکند. نم عمیق خاک حفظشان کند... و من مفتون و سرمست نگاهش می کنم... این داناترین زن زندگیم را... که سبزترین دستان دنیا را دارد... حیف است بعضی آدمها فقط یکبار متولد شوند... 

/ 0 نظر / 29 بازدید