روی پله های خانه نشسته ام به آسمان چشم دوخته ام. صورت های فلکی زمستانه از اینجا آشناتر از هرجای دیگری به نظر می رسند. من بر روی این پله ها به زل زدن به این آسمان عادت دارم. از توی قاب دیوارهای این خانه عادت کرده ام مریخ ومشتری را توی آسمان رصد کنم. خوشه ی پروین فقط توی حیاط این خانه بلد است به من لبخند بزند. 

به این خانه که می رسم یک آدم دیگری هستم. وارد خانه که می شوم انگار که وارد دنیای دیگری شده ام. فکر می کنم لابد همه ی آن چیزهای دیگر وهم و خیال بوده اند. 

شب های زمستان اینجا عمیق و ساکت و آرام است. همیشه همینطوری بوده است. همینقدر دنج. خلوت. بی هیاهو. بی زمان. 

غروب های جمعه را یادم هست توی اتاق پدربزرگم جمع می شدیم. او کنار بخاری هیزمی می نشست و قلیان می کشید. گاه گاهی چند جمله ای بین او و بزرگترها رد و بدل می شد و دوباره فقط صدای قلیان او بود که همه جا می پیچید و خنده های خفه و گرفته ی بچه ها که سکوت آن شب ها را و هیبت آن اتاق را می لرزاند.  

خاطره ها به خانه ها آویزانند. خانه ها که فرو می ریزند خاطره ها آواره و سرگردان می شوند. من دل نگران خانه ای هستم که روی پله هایش نشسته ام. دل نگران خاطرات این خانه که قرار است چه بشوند. 

همه چیز با گذشته اش قابل درک است. برای فهم هرچیزی باید گذشته اش را دانست. فهمید. گذشته ی من اینجاست. در حال فروریختن... و بعضی چیزها لاجرم خارج از ارده ی ماست.

/ 0 نظر / 15 بازدید