بانوی لبخند طلایی نگاهم می کند. باید یادداشتی بنویسم با این عنوان که من هیولا هستم... اما فلس هایم را پیدا نمی کنم. اتش غرش های خشمناکم نم کشیده اند... بانوی لبخند طلایی نگاهم می کند... می داند صلحی در کار نیست... می داند کارزار اصلی آنجاست... توی قلبم... صحنه ی جنگ به داخل قلعه کشیده شده... میس دراگون علیه میس دارگون... و آنکه پیروز می شود همان است که بر زمین می افتد... 

/ 0 نظر / 11 بازدید