گلی که روی بوم کشیده ام رو به روی من نشسته است. اولین باری است که روی بوم نقاشی می کشم. رنگ ها زهم حالم را می زدایند. می برند لا به لای خود پنهان می کنند. رنگها پناهگاه منند. کاش هشت تا بوم دیگر هم خریده بودم... 

خانم شیکه می پرسد حالا واقعا قرار است معماری را ادامه بدهی؟ می پرسم ندهم؟ لابد قیافه ام شبیه این است که قرار نیست ادامه بدهم. شک دارد که بتوانم. شکه حتمن از توی قلب خودم توی فضا رخنه کرده است. شکه حتمن از توی چشمهای خودم، از توی بی حوصلگی هایم، از توی خستگی هایم جست زده است و جار زده است... 

سی و چهارسالگی از دور دست خسته و اخم آلود از توی آینه نگاهم می کند. پیشکشی ندارم هنوز که خستگی راه را از تنش بزدایم... 

/ 0 نظر / 8 بازدید