«طراحان چگونه می اندیشند» بالاخره تمام شد! و من لحظه شماری می کردم که تمام بشود بس که خواندنش روی اعصاب بود و البته نصفه خواندنش بیشتر روی اعصاب می رفت اگر قرار بود نخوانده - حتی به این شکل نیم بند! - برگردد توی قفسه کتاب ها! - که البته قرار نیست برگردد - کتابی نیست که دوستش داشته باشم. خوب ترجمه نشده است به گمانم!

هرکتابی را که می خرم فکر می کنم حتی اگر یک جمله جدید یادم بدهد خوب است. از این کتاب هم یادگرفته ام. یادگرفته ام که طراحان خیلی وقتها واقعن نمی دانند که چگونه می اندیشند! بقیه هم نمی دانند!

یا اینکه معماری نمی تواند "حل مساله" باشد آنجوری که فیزیک می طلبد: با یک راه حل متقن و درست... و این برای موجودی که هشت سال علوم دقیقه با راه حل های بهینه و کاربردی و «درست» خوانده است به این راحتی ها نیست که یاد بگیرد به هشت راهِ حلِ درستِ همزمان فکر کند! و آنها را به شکل موازی پیش ببرد! تا بالاخره با یکی به نتیجه برسد!

خط خطی ها و ایده های اولیه چندمعمار لا به لای کتاب ها بوده و دیدنشان یادم داده است که خط خطی هایشان خیلی با خط خطی های آماتورها فرق ندارد. انتظار انگاره های دقیق تر و شیک تر و شکیل تری را داشته ام اما اینطوری نبوده است! ایده های اولیه طرح های کلی بوده اند که هنوز روی کاغذ وضوح خاصی نداشتند! همینطوری کج و کوله و راحت و روان ترسیم شده اند!

یاد گرفته ام دقت کنم که آدمها معما حل کردن را دوست دارند! الکی لذت می برند از حل جدول های متقاطع و جورچین ها و پازل ها و این بازی های معمایی برای خودش صنعتی است اصلن! - کاملن بیربط!! 

و اینکه گفتگو با کارفرما چقدر مهم است!

و اینکه بهترین راه فهمیدن اینکه یک چیزی چطوری کار می کند این است که واقعن انجامش بدهم! و اینکه ما در تمام زندگیمان در حال طراحی هستیم!!

کلن این چیزهای بیربط به عنوان را با خواندن کتاب یادگرفته ام گواینکه تصویر درستی از اینکه کتاب درباره ی چیست ندارم اما خوشحالم که با خواندن یک کتاب 380 صفحه ای حداقل این چیزها دستگیرم شده است! 

این هم یکی دیگر از پلن های نوروزیم!:)

/ 1 نظر / 25 بازدید
ناصر

من این کتابو برای درس مبانی نظریم خوندم. تنها چیزی که ازش دستگیرم شد جدولهای فرآیندهای طراحی بود. همچی خیلی بد قلق بود کتابش.