زین نغمه ی خوش...

کنار پنجره نشسته ام. صدای نرم باران مرا سرشار از شادی می کنند. میس دراگون کنار پایم کنار بخاری لمیده است. او هم به صدای باران گوش می دهد. تازگی ها نمی توانم موسیقی گوش کنم. کلافه ام می کند. در واقع موسیقی گوش می دهم اما موسیقی ای که می پسندم مدلش فرق کرده است. 

مثلا وقتی صدای چاقو از لابلای ساقه های سبز و ترد اسفناج میگذرد احساس میکنم به صدای فاخر و بی نظیری گوش میدهم یا صدای برسی که از لای موهایم رد می شود سرگرمم می کند یا ریتم صدای انگشتانم بر روی صفحه کلید موقع تایپ کردن توجهم را جلب می کند... ازین صداها ازاین چیزها لذت می برم و میس دراگون عاشقانه نگاهم می کند و با خیال راحت می تواند بلمد. 

صداهای اطرافم من را به بازی می گیرند و من شبیه به فیلم های اصغر شده ام که موسیقی نمیخواهم از بس که همه چیز به نظرم موسیقی است! همه جا آکنده از موسیقی است! حتی برای شنیدن بعضی هایشان چشم هایم ماهرترند!

بنفشه هایم که قطرات باران روی سر ور ویشان می نشیند برایم آواز می خوانند و من می شنومشان! بارها در شب و روز در هال را باز می کنم تا صدای آواز باغچه ام را بشنوم!

میس دراگون می گوید صلح است بانو! صلح است! که چون ردایی بر شانه انداخته ای. می گویم صلح را بهار بر شانه ام آویخته. بهار می آید و من سرخوش آواز طبیعتم...

 

 

/ 0 نظر / 18 بازدید