در این حصار جادویی روزگار بشکن!

پرده ها را کمی کنار زده بودم تا نور بپاشد روی بوته های گلی که روی میزم جاخوش کرده بودند. وقتی خواستم در کلاس را ببندم نگاهم گیر کرد روی میز کارم.  بوته های گل روی میز معصومانه بودند و سکوت توی کلاسم موج می زد. 

نور نیمه ابری سرد زمستانی پهن شده بود توی اتاق خالی. امروز توی کلاس با بزغاله هایم شعر خوانده بودیم، بزغاله ام پرسیده بود در مفعول است؟ گفتم باید از فعل بپرسی چه چیز را باید بشکنیم؟ جوابت را می دهد! 

یک چیزی آنجا جریان داشت. که غریب بود و معصومانه. یک چیزی آنجا حصاری را شکسته بود و داشت توی فضا پرواز می کرد. رهگذری بودم انگار که از دریچه ای دارد باغی در گذشته را می پاید. در کلاس را آرام و محتاط بستم. گذشته را نباید ترساند. جان به سر کرد. قسمتی از من آنجا در کنار بزغاله هایم در آن کلاس برای همیشه تا ابد جاودانه خواهد زیست. 

/ 0 نظر / 26 بازدید