تورو ندیدن سخته...

«دا» می خوانم. نیت کرده ام همه اش را یکسره بخوانم. مثلا یکی از پلن های نورزیم است! بس که روی طاقچه بود و حجمش مرا می ترساند. گفتم باید تمامش کنم برش گردانم به مالکش بعد از چند ماه! رویم نمی شد نخوانده پسش بدهم! 

بغضم می گیرد و هی باورم نمی شود که اینها واقعی است؟ تنم مور مور می شود... سیصد صفحه خوانده ام و کتاب را بسته ام... صفحه خبرانلاین را که می خواهم بخوانم، فکر می کنم خبر اولشحتما راجع به کشته شده های خرمشهر است! حتمن تصویر ویرانه های شهر را نشان می دهد. زمان و فضا برایم به هم ریخته است... شهرم را چند لحظه در آن شرایط تصور می کنم قلبم به هم فشرده می شود! یاد عزیزانم می افتم. یاد تو می افتم... فکر می کنم اشکالی ندارد کنارم نیستی. زنده باشی برایم کافیست. نفس بکشی خوب است و فکر می کنم چرا تا به حال نفهمیده بودم - اینقدر - که نفس کشیدنت برایم کافیست!

فکر می کنم یعنی چی که خیابان های شهر سنگر بشود؟ دسته دسته آدم توی خانه هایشان جلوی چشم همدیگر جان بدهند؟ تکه پاره بشوند؟ توی دود و آتش و خون و خمپاره دسته دسته جان بسپارند؟ 


فکر می کنم صبح باید بروم شهرم را در آغوش بکشم توی خیابان هایش راه بروم. هوایش را نفس بکشم قلبم آرام شود. آدمها را ببینم موقع خرید عیدی کردن موقع بدوبدو کردن موقع جنجال کردن و تنه زدن به هم تا بفهمم هنوز زنده ایم! تا جنگ و مرگ را عقب برانم... زندگی را باور کنم!

/ 0 نظر / 8 بازدید