قاصد روزان ابری...

بابای فندق همانطور که کنار دستم نشسته است می گوید:« رانندگی یک اتفاق شخصی نیست. یک مساله اجتماعی است... هرکسی راه خواست اجازه بده بگذرد... فقط زمانی از لاین سرعت استفاده کن که میخواهی سبقت بگیری... بقیه را معطل نکن... راهنما یادت نرود... » و من به مساله اجتماعی که در اطرافم جریان دارد دقت میکنم... به مساله اجتماعی اینکه آدم چطوری پشت چراغ قرمز اگر یک ثانیه دیر بجنبد و راه بیفتد بوق باران میشود... اینکه چطور از نوربالا و بوق میشود "سو استفاده" کرد... اینکه چطور کسی راهنما نمیزند اما میپیچد...

مبنای زندگی اجتماعی بر اعتماد است... اعتماد نه برکسانی که میشناسیم... اعتماد به غریبه ها. به آنهایی که قول نداده اند دوستمان باشند... اعتماد به اینکه کارشان را درست انجام خواهند داد... اینکه آدمها که ممکن است حتی دوست هم باشند، چطور می توانند بدون راهنما زدن بدون اعلام قبلی تغییرجهت دهند را هیچوقت نفهمیده ام و یاد نگرفته ام... برای همین ترک شدگی و تنها ماندن را تکرار کرده ام. چون اعتماد ورزیده ام و من دچار یک مساله اجتماعیم... مساله اجتماعی اسگول بودن... اسگول وار زیستن و پیاپی غافلگیر شدن! 

/ 0 نظر / 35 بازدید