توی آینه من نبودم. یک گاو خشمگین سیاه با شاخ های تاب داده بود که خُرخُر می کرد. نیزه ها توی پشتش فرو رفته بودند. توی چشم هایش اما اگر خیلی دقیق می شدی بیشتر غم مشهود بود تا خشم. 

من آن گاو خشمگین را بیشتر غمناک به خاطر می آورم تا خشمناک که کمی چاشنی ناامیدی به برق نگاهش پاشیده بود. یکی توی سرش تاخت می رفت و پارچه ی قرمزش را برایش تکان می داد. طعم گس مرگ پیچیده بود همه جا. کنار آینه اما بیشتر از هر جای دنیا. 

/ 0 نظر / 5 بازدید