یکم. با خودم فکر می کنم مثلا چرا این همه وقت کار کردن آدم را یکجوری نمی کند که دلش برای کار کردن تنگ بشود اما بیست روز تعطیلات چنان بلایی به سر آدم می آورد که از روز هجدهم تعطیلات آدم حالش از تمام شدنش بدجوری بد می شود! نه واقعن چرا؟

GoldenGateBridge-001.jpg

دوم. این پل سانفراسیکو - گلدن گیت - است. این پل در سال 1937 گشایش یافت! 

 

سوم. بزغاله ام - که از قضا بزغاله ی بسیار باهوشی است - امروز از من پرسیده است که آیا همسترش بچه اش را بالا آورده است یا چی؟ چون کسی به او اجازه نداده که به دنیا آوردن بچه همسترها را ببیند! من یک مقداری روحم به فنا رفت که بزغاله ام چرا باید چنان تخیلاتی بورزد؟ یا چرا باید دراین مورد چنان تصور ابلهانه ای برایش ایجاد بشود؟ به شعور بزغاله ام توهین شده است! لذا کمی برایش توضیح دادم که بچه ها چطوری به دنیا می آیند. آیا کلن مثلن چیز شرم آوری در زاییدن بچه همستر وجود دارد؟ چرا کلن ما ملت شرمنده ای هستیم اصولن؟ اصلن به ما ربطی دارد؟ ندارد!

 

چهارم. یکجایی توی یک صفحه ای نوشته آنهایی که بابت تفاهم هسته ای خوشحال نیستند یکجور مرضی دارند لابد. من مرض دارم لابد. کلن خوشحال نمی شوم. خوشحال با هیچ نوع قراداد و تفاهم و اینهایی نمی شوم. همینطوری فقط نگاه می کنم و فکر می کنم بقیه شاید مرضی دارند که خودشان را به در و دیوار می کوبند؟ خوشحال کردن من سخت است؟ 

 

پنجم. صدای گنجشک ها خوشحالم می کند. متر کردن خانه مادریم هم. کشیدن نقشه کدی آن مشعوفم می کند. مریضم؟

 

ششم. من متوجه شده ام که بیشتر تصمیم های زندگیم تصمیماتی منطقی بوده اند که آنها را قابل دفاع نشان داده ام! تا بقیه سعی نکنند که قانعم کنند که غیرمنطقی عمل کرده ام! گیرم که منطقم چندان منطبق بر منطق عمومی نباشد! اصلن آیا چیزی به نام منطق عمومی وجود دارد؟ 

 

هفتم. بیست و اندی روز من حرص خورده ام! هنوز هم می خورم! توی ذهنم هی جوابیه و متنی به سبک مسعود فراستی خطاب به بانویی که آمده است تا به بزغاله هایم درباره پل روگذر - و پاره ای توضیحات دیگر - اطلاعاتی بدهد می نویسم و دوباره پاکش می کنم!

هر روز به خودم می گویم چطور اجازه دادی؟ اما واقعیت امر این است که من اجازه ندادم! برنامه یکهویی شد - کاملن - و من نتوانستم وسط حرفش بپرم و بگویم که لطفا شهروندان سوئدی را به رخ بزغاله های من نکشد! همینطوری بدون تصویر کردن آنها چارتا نکته اش را بگوید و برود! خوب است من شهرداری چی ها و ترافیک چی های دانمارکی را به رخ شهرداری چی و ترافیک چی های گرگانی بکشم؟ که پل روگذر نمی سازند؟ که پل روگذرشان را توی حلق مردم نمی کنند؟ اگر پل سانفراسیسکو مثلن توی گرگان ساخته می شد آیا ما مثلن شاهد جشن های چندین ساله شهرداری به مناسبت تشکر از خودش و باحال بودنش و کف بر بودن از باحال بودنش می شدیم؟ آیا خوب است مثلن من بگویم در سال 1937 میلادی شهرداری گرگان داشت چکار می کرد؟ نه خوب است؟ 


هشتم. یک سوالی توی فضا موج می زند که شنیده نمی شود. پاسخش اما هوار می زند روی در و دیوار شهر: آی مردم! ببینید. بشنوید. باخبر باشید. پل روگذر داریم. زیرگذر داریم.

سواله چی می تواند باشد؟ سوال من با دیدن این همه تبلیغات این است: چرا شهرداری انجام وظایفش - به زعم خودش - را توی بوق و کرنا می کند؟ و می آید مدرسه به مدرسه و کوچه به کوچه مردم را دعوت می کنند بروند پل ببینند؟ جوابش را هم من بگویم؟

 

نهم. هر روز که تمام می شود فکر می کنم یک روزی هست که فردایش را من نمی بینم. یاد مادری هستم که سه روز است که نیست. که بزرگ شدن بچه هایش را نخواهد دید. روزهایی که نیست را می شمارم. نبودن خیلی آسان است. خیلی راحت است. همینطوری فرت ممکن است از فردا من نباشم. اصلن بودنمان بیشتر معجزه است انگار! این سه روز را خوب تماشا کرده ام. به خودم می گویم روزهایی که تو نمی بینی این شکلی است. مردم صبح بیدار می شوند کشان کشان می روند سر کار. می خندند. موقع استراحتچایی می خورند و چرت و پرت می گویند. دستور غذا توضیح می دهند. منتظرند که دنیا جای بهتری بشود. امیدوارند که تحریم ها برداشته بشود... و تو نیستی... و شاید کسی باشد که روزهایی که نیستی را بشمرد... 

/ 0 نظر / 26 بازدید