باد ملایمى مى وزد. روى اولین پلکان نردبان توى باغ نشسته ام و به شبدرهاى زیرپایم چشم دوخته ام و گوش به اواز درختان تبریزى ها سپرده ام... مردعنکبوتى پیدایش مى شود و مى پرسد چکار مى کنم؟ مى گویم دارم فکر مى کنم. مى رود سه تا پله بالاتر از من مینشیند و مى گوید که تنها نشستن و فکر کردن اصلن خوب نیست. حالا مى توانیم دوتایى بنشینیم و فکر کنیم و بعد شروع مى کند. هى فکرهایش را بلند بلند برایم تشریح مى کند... فکرهایش بند نمى اید. پشت هم و بى وقفه ادامه دارد. مکث مى کند و مى گوید که همه فکرهایش به اینده مربوط است! درمورد گذشته فکرخاصى ندارد... 

فکرهاى من قابلیت اعلام شدن ندارند. بیشترشان به گذشته مربوطند... به اشتباهات... به تاسف ها و تالم ها... چیزهایى ازاردهنده که مرده اند اما من همچنان تکانشان مى دهم که شاید صدایى از انها برخیزد.... مذبوحانه!

فکرمیکنم فرق بچه ها و بزرگترها توى فکرکردنشان به همین زمان گذشته و اینده مربوط است...

/ 0 نظر / 41 بازدید