شاهزاده قورباغه

امروز یکی از بزغاله هایم از من پرسید که آیا طبیعت را دوست دارم؟ من سکوت کردم و لبخند زدم و به کوهستان اندیشیدم.

جواب دادن به این سوال برای من دردناک است. چون این احساس عمیق را محال است بتوانم با یک کلمه پاسخ بدهم. نمی توانم یک بله ی خشک و خالی بگویم. اندوهگینم می کند چون نتوانستم برای آن قسمت وجودم که درگیر و دلباخته ی کوهستان است کار خاصی انجام بدهم. 

برای خاطرات سرگردانی که با تو دارم هم همینطور. لپتی پقانس می گوید باید بعضی چیزها را رها کرد. رفت. اما خاطراتمان از من دست نمی کشند. همه جا حضور دارند. در روزهایی که به کوه نرفتیم. در رازهایی که به هم نگفتیم. غذاهایی که با هم نپختیم. گردش هایی که با هم نرفتیم. موسیقی هایی که با هم گوش ندادیم. فیلم هایی که با هم ندیدیم. موهایی که با هم سپید نکردیم. جاده هایی که با هم نرفتیم... انبوه این خاطرات طلبکار همه جا لانه کرده اند. مثل آفت. همه جا نشسته اند. حتی لا به لای کتاب هایی که با هم نخوانده ایم... 

هر روز از میان زیبایی های بسیاری می گذرم و هر روز این زیبایی ها سراغ تو را از من میگیرند و من تنها به لبخندی بسنده می کنم... 

/ 0 نظر / 16 بازدید