گشت شیرین لب گزان...

وقتی دلم تنگ می شود کلمه ها بیقرار می شوند. می گریزند. لج می کنند. صدای گرومپ گرومپ قلبم را این روزها دوباره می شنوم. انگار یک گله اسب وحشی تاخت می روند آنجا و سم هایشان را بر زمین می کوبند. 

یک روز صبح زل می زنم به خودم و می گویم بس است. این دویدن ها بس است. اسب ها بروند. یک تک درخت بزرگ روی تپه بیاید. تاب داشته باشد. بلمم روی تاب. چشم هایم را ببندم. پاییز باشد و آفتاب باشد و تو باشی.

/ 0 نظر / 26 بازدید