دیروقت است و من جوری رفتار میکنم که انگاری سرشب است.  پنج تا تسک مهم تیک نخورده دارم که چهارتایش به بزغاله هایم مربوط است. بزغاله هایم امروز کاملن در جریان بودند که خیلی آرام باشند. به نفع همه ی ما بود. فقط در مورد مسائلی سوال کردندکه راه حلشان را نفهمیده بودند و من فقط درباره مسائلی حرف زدم که راه حلشان واضح نبود. 

یک چیزی امروز خیلی آرام و مطمئن در درونم نجوا کرد که من معلم نیستم. آنقدر آرام و مطمئن که انگار رو به رویم ایستاده بود و چشم در چشمم دوخته بود. معلم هستم. اما نه معلمی که توانایی هر روز به مدرسه رفتن را داشته باشد. خلوت من مثل یک لاک باید همیشه دم دستم باشد که هر زمانی که لازمش داشتم - بدون اینکه کسی را بترسانم - بتوانم بخزم تویش. 

نجوا خیلی جمله اش را صریح و کوتاه و مطمئن گفت. یکی دیگر توی وجودم گفت خوب پس چه کار می شود کرد؟ نجوای آرام گفت برو بنویس. بعد همه خندیدند. محل نگذاشت. ادامه داد: برو تایپ کن. تایپیست شو. برو کارت ویزیت طراحی کن. برو نقاشی روی بوم بکش. برو هرکاری میکنی بکن فقط کاری کن از لاکت خیلی دور نشوی. 

نجوای توی قلبم شفت است. دیوانه است. مثل هوای گرگان. مثل موهای پریشانم. مثل خودم. مثل دوستانم. برای همین دوستش دارم و حرفش را گوش میدهم...

/ 0 نظر / 8 بازدید