صدای سماور بلند است. فنجان چای تو دستم یادم می اندازد که هوا سرد است. و لذت می برم! می خندم به این روزها که می دوم تا خانه،تا خودم! تا کمی بیشتر زندگی کنم... فردا تعطیل است و من خوشبختم!

هیچانه هایم روی زمین ولو هستند. دور هیچانه هایم می چرخم. کمی از ناکجا آباد می آورمشان روی کاغذ. بعد می توانم بروم تویشان گردش کنم. هیچانه های جدیدم را دوست دارم. بار اولی است که دست به کمر به آنها نگاه می کنم و فکر می کنم چه جای هیجان انگیزی است! بروم جلوتر! گردش کنم توی خیالی که به دنیا آورده امش!

/ 0 نظر / 16 بازدید