راه که می روم ماهیچه های پای راستم خوششان نمی آید و من لبخندم می گیرد و یادم می افتد که بروم دوباره حیاط را نگاه کنم! در را باز می کنم - هزار بار - و نگاهم را می دوزم به باغچه ای که گل کاری کرده ام و هی با دیدن بنفشه ها و سانازم غافلگیر می شوم و توی ذهنم حساب می کنم چه گل هایی در گوشه هایی که باقی مانده بکارم. 

پ.ن: بعد یاد کرم ها می افتم. ده تایی کرم را نصف کرده ام دیروز و دندان هایم را به هم فشرده ام و متوقف شده ام و رفته ام یه گوشه ی دیگر را کنده ام شاید کرم نداشته باشد مثلن! به خودم قول داده ام دیگر گل بهاری و بنفشه و اینهای فصلی نکارم. حقم به باغچه ام فکر نمی کنم از علف های هرز و کرم هایی که توی آن زندگی می کنند بیشتر باشد. ته احساسم، احساس جنایتکاری است که یک عالمه برگهای زنده حسن یوسف را بدون اینکه هنوز مرده باشند از خاک بیرون کشیده است. حس جنایتم احتمالن فروکش می کند اما یادم می ماند که دیگر بنفشه توی باغچه نکارم.

پ.ن: شاید هم بکارم. 

پ.ن: شاید باید جای متن اصلی و پیوست را عوض می کردم. 

 

 

/ 0 نظر / 22 بازدید