یک آدم جوانی مرده است. من آن آدم جوان را نمیشناسم. شنیدم که آدمه از مردن هم میترسیده. اما ناچار شده. مجبور شده. چند روز آخرش را نخوابیده. می ترسیده که چشمانش را ببندد. اما چشمانش را بست. همه مان می بندیم. مرگ جیز غریبی است. خوف دارد حتمن.

من خودم را جای او می گذارم. من عادت دارم خودم را جای بقیه بگذارم ببینم چطوری است و این یک مرض است. مرض سختی است. و موقع مردن من رسید. من هم جوان بودم... 

رفته بودم کوه. به سرزمینم. بی رمق به درختی تکیه داده بودم. همه چیز زیر پایم بود. سکوت بود و سکوت بود و فقط صدای باد بود که می پیچید لا به لای علف های سبز... و فقط این نبود... و امید خفیفی بود - چون چراغ صبحدم - و شاید هم که تنها خیال امید بود - که نرم  و هوسناک در فضا پرسه می زد. منتظر بود تا صدای پای تو را بشنود... 

/ 0 نظر / 8 بازدید