شکر اندر شکر اندر شکر است....

به بزغاله هایم گفته ام که این زبان فارسی لانه ی من است... خانه ی من است... من نوی آن زندگی میکنم... تقصیر من نبود که چنین جمله ای را برای بزغاله های یازده ساله بلغور کرده ام... همه اش تقصیر سعدی و غزلش بود!... بعد بزغاله هایم از من خواستند که توضیح بدهم چطور می شود توی زبان فارسی زندگی کرد... 

گفتم نمیدانم. شاید چون خیلی کیف میکنم از خواندن کلماتش... از معنایی که لابه لای این حروف پیچیده... از این ظرافتی که کشفش میکنم... از اینکه هی می شود این شعره را خواند و خواند و خسته نشد و دلزده نشد... مثل خانه است دیگر... که خیلی تکراری است اما ادم تویش احساس آسایش می کند... من لا به لای کلمات فارسی احساس آسایش می کنم... چشم های بزغاله هایم خندید... دوزاری هایشان افتاد!

به دوردستها رفتم. به این حس خوب غزل ها. به صدایی که کاری کرد تا کلمات فارسی خانه ام باشند... با اوج و فرودش طول و عرض کلمات را نشانم داد... این حس خوب را همیشه و همیشه مدیون صدای محمدرضا شجریان هستم... او که خودش و هنرش قسمتی از تاریخ سرزمینم شده است... 

/ 0 نظر / 28 بازدید