بانو ژولیت عزیزم

سارا می گوید که تقصیر من نیست و من لاجرم دارم کاری که فکر می کنم درست است را انجام می دهم. اما من خوف کرده ام. من منظوری نداشته ام... خوب چرا بقیه برای خوشان یک فکری ندارند مثلا؟ 

بانو زولیت 

اینطوری فهمیده ام که آدمها دوست دارند معتقد باشند. و اعتقادات از قضا گویا اشیا نادری هستند. یعنی انگار به تعداد آدمها نیستند. خیلی کمترند. کافی است مثلا آدم یک جوری به یک چیزی معتقد باشد و روی آن پای بفشارد!! آدمها آنوقت باور می کنند که آن اعتقاده می ارزد! 

اعتقاد یک چیز مسری است. مثل سرخک پخش می شود. مثل طاعون همه گیر می شود. از دستت خارج می شود. بعدش دیگر مال تو نیست. همینجوری می رود. می نشیند توی کله های آدم های دیگر. درگیرشان می کند. بعد خودش یک شخصیت حقوقی و حقیقی مستقل می شود. اعتقاد چیز غریبی است بانو ژولیت!

/ 0 نظر / 22 بازدید