به دنبال هیج...

معماری یک چیز خاصی است. باید از هیچی یک چیزی خلق کنی. باید توی آن "هیچی" قدم بزنی. دورش بگردی. بروی از دور، دست هایت را به کمر بزنی و نگاهش کنی. همینطوری نگاهش کنی. فکر کنی نبودنش بهتر از بودنش است؟ یا بودنش خالصانه تر است؟ فکر کنی مثلن اگر این هیچی اینجا نباشد آیا چیزی از محیط کم می شود؟ که نشود نبودنش را انکار کرد؟ 

آنطوری که نمیشود انجیلی های ناهارخوران را نادیده گرفت. آنجوری که همه کله هایشان را می اورند بیرون از ماشین هایشان و از شدت شادی حزن الود و بیچارگی، با گوشی هایشان فیلم می گیرند... من آنجا به انجیلی ها نیمه مجنون خیره شدم. لعنتی هر کدامشان محیط را کامل تر می کرد. نمی شد یکی را هم کم کرد.

معمار باید این ریختی یک چیزی بسازد... که انقدر زیبا باشد آدم دلش یخواهد یک خاکی توی سرش بکند. مذبوجانه دلش بخواهد یک کاری کند. ولو کار بی معنایی مثل فیلم گرفتن...

یا حتی دلش بخواهد آنجا بمیرد. مثل من دیروز... مثل من سال ها پیش در چهل ستون! و من آنجا بیشتر از هر روز حسرتناک و غمگین اندیشیدم ذهنم خالی تر از آن است که بتواند چنان سمفونی شکوهنمندی از "هیچ" بسازد... 

 

شب از جنگل شعله ها می گذشت

حریق خزان بود و تاراج باد

من آهسته در دود شب رو نهفتم

و در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم

مسوز این چنین گرم در خود مسوز

مپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچ

که گر دست بیداد تقدیر کور

ترا می دواند به دنبال باد

مرا می دواند به دنبال "هیچ"

 

/ 0 نظر / 10 بازدید