والله که شهر بی تو حبس می شود مرا

بانو ژولیت ارجمندم

لباس مشکی پوشیده ام. سرتاپامشکی. پوشیدنش اتفاق بود. اما درنیاوردنش دیگر اتفاق نیست. دلم نمی خواهد یک رنگ دیگر بپوشم. با لباس های مشکی ام احساس یگانگی می کنم. به قیافه ام می آید. هماهنگ است با احساساتم. به منگی ام. به هاج و واج ماندنم. 

توی آینه که نگاه می کنم خودم را با موهایی که افشان است و شانه هایم را غلغلک می دهد سخت می شناسم. این آدمه یکجوری است. شبیه لاک پشت سرگشته ای است که لاکش مفقود شده. شبیه من است! 

بانو ژولیت 

هیچ می دانستی که معنای یک شهر می تواند وابسته به حضور یک آدم باشد؟ شبیه پاندولی هستم که بین عقل و جنون در نوسان است...

عشق تو پشت جنون محو شده
هوشیاری است، مگو سهو شده
من و رسوایی و این بار گناه
تو و تنهایی و چشم سیاه
از من تازه مسلمان بگذر
بگذر از سر پیمان، بگذر

 

/ 0 نظر / 25 بازدید