یک چیزی گیزگیز می کند توی تنم... یک کسی توی دلم رخت می شوید...  مثل وقت هایی که قرار است بروم دندانپزشکی، دلهره و ترس و اضطراب می رود آمیخته ی خونم می شود... دلتنگی است که صبح بی مقدمه پریده لابلای کتابی که در دست دارم... دلتنگت شده ام و دلتنگی چاره ای ندارد... فقط باید گذاشت زخمش را بزند و بنوازاندت و برود... 

/ 0 نظر / 22 بازدید